۲۰ برش از زندگی حضرت روح​الله

دوم
منزل آیت الله کاشانی توی کوچه ما بود.آن چند روزی که امام آمده بود تهران برای مراسم خواستگاری و...آقای کاشانی امام رادیده بود وبه پدرم گفته بود:این اعجوبه رااز کجا پیدا کردی؟!
بعدهاهم شنیدم که به طلبه های پای درسش گفته بود:قدراین سید رابدانید که این سید شما رانجات می دهد!

سوم
کلاس های درس حوزه یک ساعت است؛کلاس های امام بیش ازیک ساعت طول می کشید؛درس فقه شان که گاه ازیک ونیم ساعت هم می گذشت.
«هرحرفی را که گفته می شودبه چشم نقد بنگرید،هرچه صاحب سخن بزرگ هم باشد، انسان نباید فورا حرف اورا بپذیردبلکه باید به دقت بررسی کند.حرف مرا که می شنوید، تعبدی نپذیرید،فکرکنید،استدلال کنید!»
«استاد ما می فرمود:وقتی بحث مرانوشتید،پائین برگه یک اظهارنظری بکنید،ولویک فحش! که من بدانم شما اظهارنظر کرده اید!»
«درمقام بحث،فکرتان راآزاد نگه داریدونگویید استاد گفته است،استاد گفته باشد! خودتان هم فکرتان رابه کاربیندازید.»

چهارم
ازحبس که آمدیم بیرون،ما رابه اتاق بزرگ ومجللی بردند.جناب پاکروان-رئیس ساواک- نشسته بودوباورودما شروع کردبه حرف زدن که...«بعله! سیاست دروغ است،خدعه دارد،فریب دادن دارد،تهمت زدن دارد....خلاصه بگویم که پدرسوختگی است،این را شما بگذارید برای ما،خودتان راکناربکشیدوبچسبید به درس وبحث!»
من هم گفتم:اگراین است که باشد برای شما! فردا توی روزنامه ها تیترزدند که با خمینی تفاهم کردیم دیگردرسیاست دخالت نکند!

پنجم
«یک آدم زشت رویی بود که همه بویژه بچه ها ازدیدنش ابا داشتند،یک روزبچه ای به محض دیدنش شروع کرد به گریه کردن.مرد اورا درآغوش گرفته بودومی گفت:نترس! من اینجا هستم.یک کسی آن اطراف بود،گفت:ای آقا!این ازتومی ترسد،تواورارها کن خودش آرام می شود؛حالا قضیه افغانستان ولبنان هم همینطور.اینها آمده اند توی افغانستان می گویند،نترسیدمااینجائیم!!خب این مردم ازشما می ترسند؛شما بروید کنار مردم آرام می گیرند....»

ششم
بعدازفوت آیت الله بروجردی،حرکت های مختلفی درسطح حوزه وخارج ازآن برای بحث مرجعیت آغاز شد.امام نه تنهابرای این مقصود گامی برنداشت بلکه شاگردانش رانیزمنع کرده بود.من خیلی ناراحت اوضاع بودم! کارهای مختلفی پیشنهاد کردم اما نشد!جلسه استفتاء یکی از کارهایی است که همه افرادی که درمظان مرجعیت هستند،برگزار می کنند. بالاخره یک روز دلم را به دریا زدم ورفتم پیش امام...
- بین شاگردان آیت الله بروجردی افراد فاضل وممتازی هستند که حاضر نیستندپس از ایشان دردرسهای دیگرشرکت کننددرحالی که اگرمدتی به بحث وتحقیق فقهی مشغول باشند،آینده درخشانی خواهند داشت،شما حاضرید،به ایشان کمک کنید.
- بله حاضرم! چه باید بکنم؟
- هیچ! هرهفته چند جلسه می گذاریم تابیایند وشما هم مسائل فقهی دشواری که درطول جلسات درس باآنها مواجه می شوید،در حضورآقایان مطرح سازید و..
امام نگاهش را به زمین دوخت وهیچ نگفت تاحرفم تمام شود. بعد...
- آقای امینی! من ازشما انتظارداشتم که به من بگویی پیرشدی ومرگ تو نزدیک است،به فکرآخرت خودباش وبقیه عمرت رابه غفلت وبطالت صرف نکن!آنوقت شما درعوض به من پیشنهاد جلسه استفتاء می دهی؟!

هفتم
صبح روزعاشورادرحالیکه صدها نفردرمنزل امام بودند ومشغول عزاداری،یکی از مقامات ساواک خودرابه امام رساند.امام سخنرانی را گوش می کرد وآن فردهم زیرگوش امام حرف هایی می زد.
- من ازطرف اعلی حضرت مأمورم به شما ابلاغ کنم که اگرامروز بخواهیددرفیضیه سخنرانی کنید،کماندوها را به مدرسه می ریزیم وآنجا را به آتش و خون می کشیم.
امام بدون اینکه خم به ابرو بیاورد،همانطور که به سخنران نگاه می کرد،فی الفور جواب داد:ما هم به کماندوهای خود دستور می دهیم فرستادگان اعلی حضرت راتادیب کنند!
طفلی مامورساواک نفهمیدبین خارج شدن از جمع،این جمله را چطور هضم کند!

هشتم
به دعای کمیل و مناجات شعبانیه علاقه ونظرخاصی داشت؛انسی داشت بااین دو،می گفت: به خاطرشکل عاشقانه تضرع دردرگاه پروردگاروحالت استغفارواستغاثه اش...
نمازشبش ترک نمی شد؛حتی شبی که ازپاریس به تهران آمدیم،طبقه بالای هواپیما،میزبان مناجات شبانه اش شد!

نهم
به محض اینکه وارد ترکیه شدیم،خودآموز خرید؛خودآموز زبان فارسی به ترکی.همان روزهم مشغول مطالعه شد.
گفتند اینجا باید لباست راعوض کنی.آخوند بازی بس است؛اینجا ترکیه است وباید لباس روحانیون اینجا را بپوشی!«پالتو و کلاه شاپو»... پالتوراقبول کرداما کلاه را نه!سوغات آتاتورک ورضاخان بود،این کلاه شاپو.
روزهجرت ازعراق به کویت؛چمدان امام رابردم تا لباس هایشان راچک کند؛یک عبا ویک قبا،یک پیراهن ویک شلوار،یک حوله والسلام!
وباقی محتویات چمدان:مفاتیح، صحیفه سجادیه،مطالب وحواشی.قیچی ناخن گیری،قیچی اصلاح،مهروجانماز،همین!

دهم
«خمینی رااگر داربزنند،تفاهم نخواهد کرد... من ازآن آخوندها نیستم که یک جا بنشینم و تسبیح در دست بگیرم.من پاپ نیستم که فقط یکشنبه ها مراسمی انجام دهد وباقی اوقات برای خودم سلطانی باشم وبه اموردیگر کاری نداشته باشم؛با سرنیزه نمی شوداصلاحات کرد؛با نوشتن«خمینی خائن»روی دیوارهای تهران که مملکت اصلاح نمی شود...»
«درزندان که بودم خبرآوردند سرمای همدان که به 33 درجه زیرصفر رسیده،حدود 2 هزارنفراز سرما تلف شده اند؛دولت چه کارکرد؟دریک چنین وضعی برای استقبال از اربابان خود با طیاره ازهلند گل می آورند،اجاره هواپیما سیصدهزار تومان است؛اگر راست می گویید برای بیکاران کار پیدا کنید... شما خیال می کنید آن دزدی که شب ها ازدیواربا آن همه مخاطرات بالا می رود ویا زنی که عفت خود رامی فروشد، تقصیر دارد؟وضع معیشت بد است که این همه جنایات ومفاسد که شب و روزدرروزنامه ها می خوانید، بوجود می آید...»
با تمام وجودش سخنرانی می کرد.

یازدهم
بعد ازفوت مرحوم آیت الله حکیم،یکی از نمایندگان آن مرحوم دریکی از شهرها نامه ای برای امام نوشت واجازه وکالت خواست.امام هم که درنجف بود وکالت نامه ای معمولی نوشت وفرستاد. چند روزبعد،مرد تهدیدنامه ای نوشت مبنی براینکه اگر وکالتنامه فراگیرتری به من ندهید،به مردم می گویم ازتقلید شما برگردند!امام هم در پاسخ چنین نوشت:اگر یک همچو خدمتی به من بکنید اشما تاروزقیامت ممنون می شوم زیرابار مسئولیت سبک می شود.

دوازدهم
درراه حرم بودیم که فردی آمد وگفت شوشتری نامی است که قاری قرآن بوده اما حالا چند ماهی است فلج شده وبا 6 سرعائله سخت در تنگناست... نزدیک حرم که شدیم امام رو به من گفت: فردا ساعت 9 برای این آقای شوشتری یادآوری کنید.
صبح ساعت 8 بود که رسیدم. خیابان پر بودازطلبه های جوانی که خانه رامحاصره کرده بودند.یک آن فکرکردم که... داخل که شدم دیدم حاج احمد عمامه سرش نیست،تکیه داده به دیوار،می نشیند و برمی خیزد! گریه می کند ولابه لای اشک ها می گوید:برادرم... برادرم... یک نفرهم کناردست شان ایستاده ومی گوید:آرام باشید توروخدا! آقا می فهمد. معلوم بودامام خبر ندارد.نشستیم وبرنامه ریختیم چطوربه امام بگوییم.قرارشد چند نفری برویم داخل اتاق وحرف به حرف کنیم وبین حرف ها خبررابدهیم.ترس جان امام راهم داشتیم،می گفتند امام بشنود،سکته می کند.داخل که شدیم جمله اول به دوم نرسیده بود که حاج احمد بغضش ترکید...
- احمد چته؟ حاج آقا مصطفی مرده؟اهل آسمان ها می میرند،اهل زمین که... همه می میریم،همه! آقایان بفرمایید سراغ کارتان!
بعد هم بلند شد،وضو گرفت وقرآنش را باز کرد.حیاط رافرش کردیم،شلوغ شد؛همه با گریه آمده بودند برای تسلیت؛هر کس که وارد می شد،امام جلوی پایش می ایستادومی نشست. چند دقیقه گذشت یکدفعه دیدم آقا یک جوری دارد به من نگاه می کند،گفتم شایدعمامه ام کج است یا دکمه یقه ام را نبسته ام یا... همیشه با نگاه با ما حرف می زد.رفتم کنارشان نشستم...
- مگر قرارنبود ساعت 9 تذکربدهید برای آن بنده خدا؟الان ساعت چند است؟
- 15/9.
پاکتی به من داد وگفت بروسلام برسان واحوال پرسی کن و پاکت را بده! پیش خودم گفتم حالا که مهمان زیاد است واینجا به من نیاز دارند،عصر می روم. 5دقیقه نشده بود که در بین جمعیت چشم درچشم امام شدم،از همان جا که نشسته بود،آرام گفت:شما که هنوز اینجائین!

سیزدهم
تلفنی گزارش دادند: فرودگاه را فرش می کنیم، شهر را چراغانی می کنیم، فاصله فرودگاه تا بهشت زهرا(س) را هم با هلی کوپتر طی می کنیم، بعد...
- بروید به آقایان بگویید مگر می خواهند کورش را وارد ایران کنند؟! این کارها لازم نیست، طلبه ای از ایران خارج شده، همان طلبه حالا به ایران بازمی گردد.
**
ماشین که داشت به سمت بهشت زهرا(س) می آمد، دائم می پرسید: این کدام خیابان است؟ این کدام محله است؟ اینجا کجاست؟...احمد آقا و راننده هم جواب می دادند. رسیدیم به خانه کاهگلی های جنوب شهر که امام گفت: من با «این مردم» کار دارم، این مردم هم با من کار دارند.

چهاردهم
همان روزهای نخستی که لانه جاسوسی را فتح کردیم،یکی ازآقایان برای حل مسئله گروگان ها و رابطه با آمریکا گفت:من می خواهم بروم آمریکا و مذاکره کنم.
امام با قاطعیت به او گفته بود:روی هوا که داری می روی، عزلت می کنم!اگر خواستی بروی هیچ حق نداری که برای مذاکره بروی؛یک عده جاسوس را گرفته ایم و «انقلاب بزرگ تر» شروع شده،همین!

پانزدهم
سال 66 که به حج رفتیم، از ابتدای پیاده شدن در جده تا راهپیمایی مدینه، از برخورد دولت و مأموران عربستان بسیار راضی بودیم و اصلا در تصورمان نمی گنجید که اینها اینقدر با ایرانی ها محترمانه برخورد کنند. مطمئن شده بودیم که یکی از پرشکوه ترین مراسم حج را خواهیم داشت. روزی که پیام امام به دستمان رسید، با تعجب دیدم آیه ابتدای پیام، هیچ سنخیتی با مناسک حج ندارد! آیه 100 سوره نساء که درباره هجرت و سفر و مرگ است. در ادامه هم امام حجاج را به شهادت و هجرت حسین گونه فراخوانده بودند! پیام را برای مردم و کارگزاران حج خواندیم و حتی با بیت امام هم تماس گرفتیم و از حاج احمد آقا تلفنی پرس وجو کردیم اما آنها هم بی اطلاع بودند. گذشت تا چند روز بعد... ششم ذی الحجه بود که فاجعه خونین مکه به وقوع پیوست.

شانزدهم
همه ساعت هایمان را با آغاز و انجام کارهای او تنظیم می کردیم، هر موقع روز اگر کسی کارشان داشت می توانستیم بگوییم الان مشغول چه کاری است؛ خودشان همیشه می گفتند وقتی اوقات شما برکت پیدا می کند که منظم باشید.
**
ساعت 3 صبح بلند می شد؛ راز و نیاز و برنامه های عبادی و اخبار جهان که قبلا ترجمه شده بود و صبحانه تا ساعت7.
بعد از صبحانه تا ساعت 9 مسائل و کارهای داخلی کشور. ساعت 9 تا 10 به کارهای شخصی اختصاص داشت. 10 تا 12 دیدارهای خصوصی، مصاحبه ها و... 12 تا 14 به صرف نهار و اقامه نماز و استراحت می گذشت. 14 تا 17 بررسی نامه ها و اخبار و رسیدگی به مطالبات مختلف.
از ساعت 17 تا 21 هم علاوه بر نماز مغرب و عشاء، بررسی اوضاع داخلی و مسائل کشور. ساعت 21 وقت شام بود. از ساعت 21 تا 23 هم گاه برنامه های تلویزیونی و بیشتر شنیدن اخبار رادیوهای مختلف و اخباری که قبلا ضبط شده بود. ساعت 23 هم هنگام خواب بود. هر روز نیم ساعت هم قدم می زد.

هفدهم
قبول نمی کرد که نمی کرد، حتی بعد از اینکه با موشک اطراف جماران را هم زده بودند. بالاخره برای اینکه امام را در عمل انجام شده قرار بدهند، در فاصله میان ایوان و حسینیه، پناهگاهی احداث شد اما هیچ گاه تا آخرین لحظه حیات، پناهگاه، امام را در خود ندید. تازه هر وقت به آن می رسید، راه خود را کج می کرد و از کنار آن می گذشت.
یک روز حاج احمد با اصرار از امام خواست که به پناهگاه برود.امام دستش را گرفت ، برد کنار پنجره و گفت: والله قسم من بین خودم و آن پاسداری که در سر راه بیت است، هیچ فرقی نمی بینم. من اگر جایی بروم که بمب پاسدارهای اطراف منزلم را بکشد و مرا نکشد، دیگر به درد رهبری این مردم نمی خورم.
حاج احمد باز هم اصرار کرد، اما بی فایده بود، آخر سر برگشت و پرسید: آخرش چی؟ تا کی می خواهید اینجا بمانید؟امام دستی به پیشانی اش زد و گفت: تا وقتی که موشک بخورد اینجا!
**
یکی از شب ها که شدت بمباران تهران زیاد بود اکثر خانواده به خاطر ناراحتی قلبی به امام توصیه می کردند که به محل امنی برود اما پاسخ امام به همه یک جمله بود: من از اتاقم بیرون نمی آیم. ساعتی گذشت، خواستم سراغی از امام بگیرم، داخل اتاق شدم؛ امام غزلی سروده بود و داشت آن را می نوشت:
از غم دوست در این میکده فریاد کشم
دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم

...سالها می گذرد، حادثه ها می آید
انتظار فرج از نیمه خرداد کشم

هجدهم
قرار بود امام را برای آندوسکوپی و عکس برداری از معده ببریم بیمارستان. امام پیاده روی می کرد و ما پشت سرشان در حرکت بودیم.نزدیک یک درخت توت که رسید، ایستاد و گفت:
- تمام اینها مال بزرگی شناسنامه است، وقتی که شناسنامه آدم زیاد می شود، این دردها به او روی می آورد...
بعد نگاهی به درخت انداخت و همانطور که دست ها را پشت قلاب کرده بود به راه رفتن ادامه داد و گفت: دیگر این شناسنامه مثل اینکه کم کم می خواهد باطل شود...
سرازیری کوچه جلوی بیت را هم که پشت سر گذاشت به اطرافیان گفت: من از این سرازیری که پائین می روم دیگر بالا نمی آیم!

نوزدهم
توی سی سی یو بودیم و ضربان قلبشان را کنترل می کردیم. نیم ساعتی به اذان مانده بود که یکدفعه از خواب بیدار شد و از من ساعت پرسید. سراسیمه روی تخت نشست و چند بار با ناراحتی و نگرانی گفت: خیلی دیر شد... خیلی دیر شد...
**
دکتر بالای سرشان داشت گزارش می داد و می گفت: ایشان در جهاز هاضمه مشکل دارند. من رو کردم به شان و گفتم: مشکلی نیست، این به خاطر آن است که شما مقداری آسپرین مصرف کرده اید. لبخندی زد و گفت: قصه، قصه دیگری است...

بیستم

خدا می داند که در طول این ده سال، فکر چنین روزی، همیشه دل ما را لرزانده بود. نمی دانستیم دنیای بدون «خمینی» چگونه قابل تحمل است. به همین خاطر، چندین بار به ایشان عرض کردم: دعای بزرگ من در پیشگاه خدا این است که من قبل از شما بمیرم.در همان روز تلخ که حال امام مساعد نبود، من جمعی از اعضای شورای بازنگری قانون اساسی را دعوت کردم و به آن ها گفتم که حال امام خوب نیست؛ کار بازنگری را قدری تسریع کنیم و مژده اتمام آن را به ایشان در بیمارستان بدهیم تا دل امام شاد شود. واقعاً از تصور آن چیزی که ممکن بود پیش آید، قلب من می لرزید؛ صدایم شکست و نتوانستم حرفم را تمام کنم...


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:








تاریخ: سه شنبه 16 خرداد 1391برچسب:,
ارسال توسط علی قادری
آخرین مطالب

آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 148
بازدید دیروز : 49
بازدید هفته : 200
بازدید ماه : 199
بازدید کل : 254917
تعداد مطالب : 287
تعداد نظرات : 71
تعداد آنلاین : 1