اقوام سومر و مصر و بابل و ایران و چین و هند و یهود هر کدام به نوبه خود قرنها پیش از تمدن یونان اندیشههای جالب و ریشهداری در باب الوهیت و عالم وجود و پیدایش جهان و انسان و خیر و شر مطلق و افکار دیگری از این قبیل داشتهاند .
مثلا فلاسفه والهیون سومری در پنجهز ارسال پیش از این ، برای اثبات وجود خدایان اندیشههایی مبتنی بر منطق داشتهاند و معتقد بودند همانطور که در نظم و اداره امور آنچه که در دور و بر و دیدگاهشان قرار گرفته ، به دست بشر میباشد ، جهان هستی هم که سازمان آن بمراتب پیچیده تر و شگرفتر است . بدست موجودات نیرومندتر و برتر و شایسته تر از بشر معمولی است که در عین حال همیشگی و جاودانی هم هستند زیرا اگر جاودانی نبودند ، پس از مرگ و نیستی آنها ، جهان هستی دستخوش بی نظمی و آشفتگی و آشوب میشد و بآخر میرسید . این وجودهای نادیدنی و جاودانی برتر از انسان را دینگیر Dingir یا خدا مینامیدند .
دانش و فلسفه و هنر ایران کهن ، بمراتب برتر از مدارک اسنادی که امروز در دست است بوده ، و آنچه پویندگان و پژوهندگان این را گردآوری نمودهاند ، تکههایی از شکست و بستهاست که آشفتگیها و ناهمواریهای روزگار بدان وارد ساخته و هر تکهاش را به جایی پراکنده است .
این دانش و هنر گاهی در اثر گسترش دامنه شاهنشاهی ، در فرهنگها و تمدنهای دیگر اثر گذاشته و زمانی هم بواسطه برخورد با سایر ملل متمدن باستانی از تمدنهای آنها متأثر گردیده است . یونان و روم و تازی و ترک هم شیفته و فریفته و دست نشانده همین نفوذ معنوی و فرهنگی شدند ، هر چند به ظاهر روزگارانی پیروزمند گردیدند .
در دوران درخشان شاهنشاهی هخامنشی ، بهم پیوستگی فرهنگی خاور و باختر عملا تحقق پذیرفت و ایران یگانه عامل نگاهبان و گسترش دهنده و پرورانده دانشها و فرهنگهای
اقوام باستانی تابعه خود شد و از آن پس در هر دورهأی بر حسب موقعیت جغرافیاییش وسیله بهم پیوستگی مدنیتهای گوناگون مردمان شرق و غرب ، از دره سند تا وراء نیل و ماوراءالنهر تا دانوب ، چون مدنیتهای ریشه دار بین النهرین و مصر و ایلام و فنیقی و هند و ارمنستان و خوارزم و غیره گردید . همین امر سبب شد که با اندیشههای رسا و فیلسوفانه در برابر مسائل عمیق و معنوی زندگی بررسی نمایند و عناصر فرهنگی مختلف را در یک فرهنگ جامع و رساتری عرضه بدارند .
همین فرهنگ و دانش در کشورهای دیگر جهان ، به ویژه همسایگان ، چه در دوران هخامنشیها و ساسانیها و چه پس از پیدایش اسلام ، در دولت بزرگ اسلامی که پس از زوال این شاهنشاهی پهناور و امپراطوری بزرگ رم شرقی ، جانشین آنها گردید ، تأثیر شگرف و ریشهداری نمود و از خود در تمام مظاهرش اثر گذاشت .
در قسمت فلسفه و حکمت که خود یکی از بخشهای جالب و با ارزش این فرهنگ است در ایران زمین ، خیلی پیش از آنکه یونانیان با این دانش آشنا شوند ، رایج بوده است و این موضوع در نوشتههای افلاطون و ارسطو ضمن مقدمههای خود بر کتاب فلسفه منعکس است و اشاره نمودهاند که مغان ایرانی ، قرنها پیش از ما یونانیها فلسفه را درس میدادهاند و حتی ارسطو فلسفه را در ایران قدیمتر از مصر دانسته است . مغان ایرانی بر اسرار علم طبیعی و حکمت و ریاضی آگاه بودهاند . واژه ماد و ماژ و مغ و مگوش که معرب آن مجوس است به دانش ور و خارقالعاده معنی شده و در جمع زبانهای اروپائی لفظ ماژیک که از ریشه مغی آمده بکارهای شگفت انگیز و حیرت آور معنی میشود . ماژسته Majesty عنوان برترین مقام و به معنی اعلیحضرت از همین کلمه نوشته شده نام کتاب بطلمیوس مجسطی Al majesty یعنی ((برتر از همه کتابها )) بهمین مناسبت میباشد .
منتهی همان طور که روایت کردهاند و حتی در نوشتههای اردشیر پاپکان و تاریخ نویسان بعد از اسلام اشاره شده ، اسناد کتبی و مشهور این علم مانند سایر علوم ، در یک نوبت هنگام حمله اسکندر به ایران و در نوبت دیگر هنگام تسلط اعراب بر ایران زمین ، بدست امواج حوادث از بین رفت . پس بطور حتم نخواهد توانست از چگونگی این دانش آن طوری که بوده است و به طور تفصیل ، اطلاعاتی گرد کرد . آنچه که در سطور آتی از لحاظ خوانندگان عزیز میگذرد ، پرتوی از آنست که در نوشتههای تاریخ نویسان گاهی منعکس گردیده و امروزه مورد استناد و مدرک قرار گرفته و امیدوار میباشد این نارسا و مختصر گفتار سبب شود که دانشمندان بزرگوار و استادان فن با پژوهشهای ژرفتری ، اطلاعات مبسوطتر و فراوانتری ، در دسترس علاقه مندان و پویندگان قرار دهند . پلوتارک مورخ یونانی در کتاب ((رجال نامدار )) چند جا راجع بعلوم مغی اشاره نموده است یکی هنگامی است که تمیستوکل سردار بزرگ و سیاستمدار معروف آتنی بدربار خشایارشا پناهنده میشود و شهریار هخامنشی از راه عنایت و لطف باو اجازه میدهد که بهمدان برود و علو مغان را که بیگانگان از آموختن آن محروم بودند ، از دانایان این فن بیاموزد .
در جای دیگر نوشته است که فرزندان اردشیر هخامنشی ، فلسفه مغی ماژیک را از دانایان علوم فرا گرفته بودند و ضمن توصیف برادر اردشیر دوم کوروش کوچک مینویسد : که وی در مکاتباتش خود ستاو میگفته است : ((دل او از دل برادرش بزرگتر و خود او در فلسفه و علم ماژیک از برادر داناتر است )) .
استاد بارتولد V. Barthold خاورشناس و دانشمند شهیر روسی در مقدمه کتاب ((جغرافیای تاریخی ایران )) اشارهأی باین موضوع نموده و چنین نوشته است : ((امپراطوری هخامنشی مثل دول عظیمهأی که بدست تمام کشورهای متمدن بنا گردیدهاند ، درجه اهمیتش برای ملتی که موجد آن بود کمتر از اهمیتی بود که همین دولت برای معاصرین متحد آن دارا بود . توسعه دائره معلومات جغرافیائی و کلیتا افق دانش نمایندگان تمدن یونانی که هرودوت و اسلاف وی د رتألیفات خود از آن سخن میرانند ، فقط زیر سایه فتوحات ایران حاصل آمده بود . ))
امینانوس مارسیلیوس Amminanus Marcelinus از قول افلاطون نوشته : که فلسفه مجوسی در زمان باستان زرتشت تعلیم نمود ، و پس از او گشتاسب ، پورداریوش بیاموخته ، بهند رفت و بابرهمنان و فلاسفه آنجا آشنا شد و ریاضت کشید و در بازگشت از تجربههای خود بهموطنانش اطلاعاتی داد .
در کتاب اسطر باب اول آیه ۱۳ از مجالست و مهاورت شاه با حکمیان صحبت مینماید بر این مضمون که : ((اردشیر بحکیمانی که از زمانها مخبر بودند تکلم نمود ، زیرا عادت پادشاه با همه کسانی که بشریت و احکام بودند چنین بود . ((و نیز نوشته اند که وقتی هراکلیتیوس Heraclitos اهل افسوس Ephesus کتابی بنام درباره (کل ) Peri – Tu Pantos
انتشار داد . بقدری پیچیده و فهم آن دشوار بود ، که داریوش بزرگ او را به دربار خود خواند تا غوامض و مشکلات آن کتاب را برای او حل نماید . دانشمند نامبرده دعوت داریوش را نپذیرفت و چنین پاسخ داد : ((از تظاهرات بیزار است و چون بکم قانع میباشد و آن کم در نزدیکی او یافت میشود ، نمیتواند بایران بیاید .)) تفصیل این دو نامه را دیوژنسلائرتیوس Diogenes Laertios ضبط نموده است و اصولا این دانشمند بطوریکه نوشته است نسبت بهمه مردم با نظر تحقیر و اهانت مینگریسته است او به Ho scoteionos ((فیلسوف ظلمانی)) موسوم گردیده بود .
آیئن زرتشت و کتاب مقدس اوستا، بحد فراوانی دارای تعالیم عالی اخلاقی و فلسفی است . تشریح اهریمن یا روح شر و زیانهایی که او برای پیشرفتهای اخلاقی و اجتماعی بشر دارد و نمایانیدن راه پیکار با او و برطرف ساختن تیرگیها و آشوبگریهایی که در جهان بر پا ساخته ، برای طلوع و جلوه مظاهر و نور درخشان مزدایی ، شمهأی از آن میباشد .
در نوشتههای اخلاقی و فلسفی اوستا از دو نیروی فعاله سپنت مینو و انگره نینو بحث شده ، که جهان معنوی و مادی نتیجه فعالیت این دو نیرو میباشد ، همان دو نیرویی که در یسنا اینطور یاد گردیده : ((من میخواهم سخن بدارم از آن دو گوهری که در آغاز زندگی وجود داشته که یکی از آنرا باید خرد مقدس و دومی را خرد خبیث گفت ، اندیشه و آموزش خرد و آرزو و گفتار و کردار در زندگی و روان ما با هم یگانه و یکسان است ))(یسنا ۴۵ ) .
سپنت مینو به ((عقل مقدس )) ، ((اندیشه پاک)) و ((روح خیر)) وانگره مینو به ((اندیشه بد )) و ((روح شر )) تعبیر و معنی گردیده ، و این دو نیروی فعاله در نهاد آدمی نیز که که جهان کوچکی است فعالیت خود را دارد و دائم در کشمکش است . اهریمن یا روح شر در دنیای پایین (سلفی ) بسر میبرد . جنگ و کشتار و زمستان و برف و سرما و جانوران موزی ، خرابی ، بلاها، مرگ، بی ایمانی ، شک، نادرستی، فریب و هر غریزه بد دیگری که در این جهانست او بین آدمیان پراکنده ساخته است . گفتار و کردار و پندار نیک ، وسیله تقویت و غلبه روح خیر با تمام قوا بر عوامل شر پیروز خواهد شد و جهان روشنائی پدیدار خواهد گردید . فلسفه زرتشت جهان کامل اسرار آمیز سر و کار دارند ، باید در نیل باین هدف کمک نمایند و در بکمال رسانیدن جهان کوشش کنند .
((وقتیکه بشر بکمک راستی به دروغ چیره میگردد ، وقتی که پرده از روی زشتی و جهان نادرستی که مدتی بر خداوندان دروغ و فرومایگان فرمانی داشته ، برداشته میشود آنوقت أی خدای من ، موسم بهار ستایش بتو میرسد و پیغامت اثمار شیرین و لذیذ خود را ببار خواهد آورد .))
در فلسفه زرتشت خوشبختی و بدبختی و گناهکاری و بیگناهی ، بدست خود شخص است او میتواند زندگی را به خوشی و خیر بگذراند یا به اندوه و شر ، و کردار شخص است که او را بسوی بهشت یا دوزخ راهنمائی مینماید . در یسنا آمده ((أی اهورا مزدا بواسطه اندیشه نیک و بواسطه بهترین درستی و بواسطه اعمال و گفتار نیک سرانجام بنزد تو توانم رسید .)) و ((بشود که ما از زمره کسانی باشیم که جهان را بسوی ترقی و کمال میکشاند .)) سه پایه اساسی فلسفه زرتشت ((گفتار ، کردار ، پندار نیک )) قرنها بعد در گفتههای بودا باین طرز منعکس شد ((در اعمالت با انضبات باش یا در سخنت با انضبات باش در فکرت با انضبات باش در همه چیز با انضبات باش )) . فلسفه سانکهیه هند مانند فلسفه زرتشت به دو قوه معنوی و مادی خیر و شر ((پروشه و پرکریتی )) اشاره مینماید . اثر فلسفه و کیش زرتشت در فلسفه و آئین یهود و مسیحت نیز تا حد زیادی مشهود است که ذکر آنها در این مقاله به درازا میکشد و بمقاله دیگر موکول میگردد و همچنین از انعکاس تعلیمات عالیه و حکمت زرتشت در افکار حکمای یونان از قبیل هراکلیتوس دماکریتوس (۴۶۰ ق.م) پتیکوراس (فیثاغورث ) . افلاطون ، ارسطو و رواقیون (پیروان ذنون) ، محققین شواهدی بدست آوردهاند ، پارهأی عشق افلاطون را زاده آئین مهرپرستی ایرانیان دانستهاند . ارسطو فلسفه و حکمت حکمای ایران را از حکمت و فلسفه مصر قدیمیتر میداند و به موجب بررسیهای عمیق دانشمندان سیر تکامل عرفان در نزد حکمای یونان در آغاز از سرچشمه حکمت زرتشت آب خورده است و نیز نوشتهاند که فیثاغورث حکیم یونانی نزد دانشمند ایرانی مخصوصا شخصی بنام زرتشت قسمتهایی را آموخته است . رابیندرات تا گورفیلسوف فقید بزرگ معاصر درباره فلسفه زرتشت گفته است ((زرتشت بزرگترین پیغمبری است در بدو تاریخ بشر ظهور نموده و بوسیله فلسفه خود ، بشر را از بار سنگین مراسم ظاهری آزاد ساخت او مانند پاسبانی بود که منفردا بر قله کوه رفیعی منتظر طلوع خورشید ایستاده بود و هنگامی که دید اولین اشعه خورشید از افق نمودار گشته ، بوجد آمده و عالم خفته را با بانگ سرود خود از خواب غفلت بیدار ساخت .))
مولتون مینویسد : ((زرتشت از نخستین متفکرین است که آئین خود را بر پایه اخلاقی گذاشت . او در جستجوی یک آسمان نو و یک زمین نو بود که در آنجا درستکاری فرمانروا باشد .))
درکتاب سیر تمدن و تربیت در ایران باستان تألیف آقای دکتر اسدالله بیژن از قول گوتسه Gotze دانشمند آلمانی نین نقل شده که بنا به تحقیقات این دانشمند ((ایرانیها در پدید آوردن نگرش هومرال Humeral Theory شریک بوده ولی نگرش مهم دیگری که نگرش هومرال فرع آنست و ایران در پیدایش آن دخیل بوده ، همانا نگرش اساسی جهان کهین یا به اصطلاح اهل حکمت عالم اصغر است . شرح این نگرش در بندهش داده شده و بعدها مانی (۲۱۵ تا ۲۷۵ م ) نیز آنرا بموضوع دیگری بیان نموده و بر حسب این نگرش ، آدمی جهان کوچکی است ولی هستیش نمایاننده جهان مهین و یا عالم اکبر است . در دوره اسلام نیز تسلسل همین فکر در افکار حکمای ایرانی منعکس است .
بعد مؤلف کتاب سیر تمدن در حاشیه توضیح میدهد : (( در کتاب بندهش فصلی است پیرامون اینکه جسم آدمی انعکاس عالم است . در آنجا هر قسمتی از تن آدمی به قسمتی از زمین تشبیه شده :
پشت آدمی آسمان را ماند ، بافتهها خاک را ماند ، استخوانها بسان کوههاست ، رنگها مانند رودخانههاست ، خون در تن آدمی آب دریاها را ماند، جگر بسان نبات است و در جایهای بدن که مو بطور وفور روئیده مانند جنگل است ، نخاع آدمی مانند فلز مایع در زمین است .
در میان نوشتههای هیپوگراتس کتابی بنام ((پریهبدمدن)) Peri Hebdomadon میباشد و این کتاب باندازهأی شبیه محتویات کتاب بندهش ایرانی است که نمیتوان باور نمود ایرانیها در یک گوشه دنیا عقیده مستقلی بدنیا داده ، و یونانیها نیز همان عقیده را مستقلانه در جای دیگر پرورانیده باشند .
ناگزیر یکی از این دو ، باید از دیگری اقتباس شده باشد . از مسطورات هیچ یک از این دو کتاب مزبور قدمت آنرا نمیتوان معلوم داشت ، ولی افلاطون با نسخه یونانی آشنا بوده و بندهش نیز از نو گردآورده پس از اسلام است . با وجود این مدارک ، زبانشناسی نشان میدهد که بندهش از مطالب اوسطایی است منتها بمرور زمان تصرفاتی در آن صورت گرفته است .
دکتر الگود انگلیسی Elgood گوید : که ترجمه یک جمله بندهش که در بالا نیز آورده شده ، به یونانی چنین است ((نخاع بدن مانند فلز مایع در زمین است )) . نخاع گرم و مرطوب است . در صورت ظاهر این عبارت طابقالنعل بالنعل جملهأی بیش نیست ولی لغت مرطوب ظاهرا ترجمه لغت اصلی یونانی ((هوگرون)) است که به معنی مایع میباشد . دکتر الگود استدلال میکند که لغت اوسطایی و پهلوی برای فلز را میتوان بآسانی با لغت داغ اشتباه نمود و ظاهرا چون یونانیها این فکر را از ایرانیها اقتباس نمودند منتها در فهم جمله در ضمن ترجمه یونانی برای آنها سهو روی داده ولی مستنسخین بد خواستند آنرا درست کنند به این ترتیب در ساختمان جمله اشتباهی رخ داد . دوران این فکر مانند بسی افکار دیگران در ایران پس از اسلام نیز باز مانده و از اینگونه است :
اتزعم انک جرم صغیر
و فیک انطوی العالم الاکبر
(حضرت امیر ع )
تو خود را چیز کوچک مینپندار
جهانی باشد انور تو پدیدار
خدای را در دو جهان است فعلی و عقلی
یکی بمایه قلیل و دگر بمایه کثیر
جهان فعلی دنیا ، جهان عقلی شاه
یکی جهان صغیر و دگر جهان کبیر
(عنصری)
پس بصورت عالم اصغر تویی
پس بمعنی عالم اکبر تویی
(مولوی)
حکما تمام موجودات و آنچه غیر حق است عالم کبیر گویند و انسان را عالم صغیر . آنچه در عالم کبیر است نمونهأی از آن در انسان موجود میباشد . بعضی گفتهاند که انسان کامل خود عالم کبیر است و باقی نسبت به وی عالم صغیر ، زیرا علت غائی موجودات اوست و در حدیث قدسی ((لولاک لما خلقت الی فلاک ))خطاب به حضرت محمد ص که اگر تو نبودی آسمان و زمین را خلق نمیکردند ، اشاره بهمین مطلب است .
صاحب گلشن راز نیز فرموده :
عدم آئینه ، عالم عکس و انسان
چو چشم عکس در وی شخص پنهان
تو چشم عکس و او نور دو دیده است
بدیده دیده را دیده که دیده است
جهان انسان شد و انسان جهانی
از این پاکیزهتر نبود بیانی
اسرار این جهان مجهول وراز بزرگ زندگی و پرسشی که در اوسطی شده ((برای چه آفریده شدهایم ؟ )) ((ما را کی ساخته ؟)) ((یکجا خواهیم رفت ؟ )) و بسا و چون و چراهای دیگر پیوسته مورد پرسش و ابهام و در عین حال کنجکاوی متفکرین و حکمای باستانی بوده و نخستین بار با این سوال در همان کتاب اوسطی که در عدادنخستین اثر ادبی دنیای کهن است بر میخوریم . پس از اسلام باز حکما و فلاسفه ایران و اروپا نیز در کشف این راز ، پرسان و در تکاپو بودهاند . دامنه این پرسش بسیار وسیع و از هنگامی که تاریخ بیاد دارد توسط اندیشمندان و فلاسفه و پویندگان راه حق و وادی حقیقت بمیان آمده است ولی دست علم تا کنون بدامان آن نرسیده و پژوهش زیستشناسان و طبیعیدانان راز این چیستان را نگشوده است .
دریسنا : ۴۴- ۳ چنین گفته شده است :
((از تو میپرسم أی اهور مزدا براستی مرا از آن آگاه فرما ،کیست آن کسی که در روز نخست از آفرینش خویش پدر راستی گردید ؟
کیست آن کسی که ماه از او گهی پر است و گهی تهی ؟
أی مزدا این وبسا چیزهای دیگر را میخواهم بدانم
از تو میپرسم أی اهورا براستی مرا از آن آگاه فرما :
کیست نگهدار این زمین در پایین ، و سپهر (در بالا ) که به سوی نشیب فرود نمیآید ؟
کیست آن آفریننده آب و گیاه ؟ کیست که بباد و ابر تندروی آموخت ؟ کیست أی مزدا آفریننده منش پاک
از تو میپرسم أی اهورا براستی مرا از آن آگاه فرما کیست آفریننده خواب خوشی بخش ، و بیداری
کیست آفریننده بامداد نیمروز که مردم را برای بجای آوردن نماز همی خواند .
باز در یسناها ۲۹:
((بشما روان جهان داد خواهی کرد
برای چه مرا آفریدید ؟ که مرا ساخت ؟ فرا گرفت مرا خشم ، چپاول و ستیزه و پریشانی و آشفتگی و سختی ، نیست برای من نگهبانی جز از شما
پس به من بنمایانید نیکان و کوشش کنندگان را .
در بند یازدهم از اندرز خسرو کواتان قریب بهمین مضمون سوالاتی شده که پاسخ آنرا نیز داده بدین مضمون : بیامدهام و چرا ایدر هستم پس من باز بکجا باید شون و چه از من خواهند .
۱۲ : من این دانم که از نزد هرمزد خدای بیامدهام برای بستوه آوردن دروغ ایدر هستم و باز پیش هرمزد خدای بایدم شدن . از من اشوئی ((تقدیس)) و عمل دانایان و تعالیم خردمندانه و خوئی پیراسته خواهند .
حکیم عمر خیام در قرن پنجم همین پرسش را تکرار کرده :
کس می نزند دمی در این عالم راست
کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست؟
حافظ
عیان نشد که چرا آمدم کجا بودم ؟
دریغ و درد که غافل ز حال خویشتنم
مولوی:
روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمائی وطنم
ماندهام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
جان که از عالم علوی است یقین میدانم
رخت خود باز برآرم که همان جا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساختهاند از بدنم
خنک آنروز که پرواز کنم تا بر دوست
بهوای سر کویش پر و بالی بزنم
من بخود نامدم اینجا که بخود باز روم
آنکه آورد مرا ، باز برد در وطنم
نظامی گوید :
دگر ره گفت ما اینجا چرائیم
کجا خواهیم رفتن در کجائیم
جوابش داد و گفت از پرده این راز
نگردد کشف تو با پرده میساز
چو زین سرگشتگان یابی رهائی
بدانی خود که چونی وز کجائی
در این افکار و اندیشهها که در اوسطی منعکس است و ذکر کردیم ، در ادوار باستانی بسایر متفکرین و فلاسفه نیز سرایت نموده است . مثلا ضمن اندیشههای بودا این جملات را میتوان یافت ((شما نمیتوانید بدانید که ما از کجائیم و به کجا میرویم ؟ همچنانکه نمیتوانید بدانید که زندگی از کجا سرچشمه میگیرد و بکجا میرود ؟ ما مثل اشباح تهی هستیم ((از درد متغیر خود چه لذاتی توانیم برد ؟)) در اوپانیشاردها Upanishads یکی از قسمتهای وداها درباره اسرار این جهان مجهول مطالبی بدین مضمون است :
ما از کجا پا به عرصه وجود گذاشته ایم ؟ کجا زندگی کردهایم ؟ به کجا میرویم ؟ أی برهمنانی که دانای این راز هستید به ما باز گوئید به فرمان چه کسی در این جا رخت اقامت افکندهایم . این اندیشهها از شرق به غرب هم رفته است ((دانته)) در کتاب ((کمدیالهی)) و ((آبه مورو)) در کتاب ((از کجا میآییم )) ((هگل)) در ((مبدا انسان)) لوئی راسین در قطعه مشهور ((مذهب)) شاتوبریان در کتاب ((جلال مسیحیت)) از همین موضوع سخن راندهاند . پاسکال در کتاب مشهور اندیشهها جلد اول گفته است ((نمیدانم چه کسی مرا بدنیا نهاده است . دنیا چیست و من که هستم ؟ همچنانکه نمیدانم از کجا آمدهام و به کجا خواهم رفت ؟ )) .
لامارتین بزرگترین نویسنده و سخنور قرن نوزدهم میلادی فرانسه در قطعه ابدیت L immortalite به همین مضمون با عبارت دلپذیری گفته است ((که هستم و از کجا آمدهام ؟ برای چه در این زندان تنگ مقید شدهام ؟ که باید باشم و به کجا باید بروم ؟))
دانش و فلسفه و حکمت در زمان شاهنشاهی ساسانی که چهار قرن ربع دوام پیدا کرد با پیشرفتهای شایان اهمیتی سیر خود را نمود . این جنبش از زمان اردشیر بنیانگزار آن شاهنشاهی و شاپور اول جانشین او آغاز و در دوران فرخنده خسرو انوشیروان بدرجه ترقی و تعالی رسید .
از این دو پادشاه دانشمند و دادگستر ، بیش از سایر پادشاهان این دودمان با فر و شکوه ، نسبتا مدارک و شواهدی در این باره در دست است . ابوسهلابن نوبخت در کتاب ((النهظان)) متذکر گردیده است که در زمان اردشیر و شاپور مقدار زیادی از کتابهای چین و روم و هند ، بفارسی ترجمه و نقل گردیده و بعد از آنها انوشیروان همه را جمعآوری و بدانها عمل کرد زیرا خاطر او بدانش و دانشجویی شیفته بود .
فلوطین Plotin حکیم و فیسوف رومی مقیم مصر چون میخواست با حکمت و فلسفه ایرانیان آشنا گردد همراه گردیانوس Gordianos که با شاپور اول جنگ داشت ، بایران آمد و از محظر دانشمندان و فلاسفه ایرانی بهرهها بر گرفت و در بازگشت بروم رفت و آنجا ماند و تعلیم طالبان حکمت را بعهده گرفت . دانشمند فقید شادروان فرخی در کتاب سیر حکمت در اروپا مینویسد : ((اما از آنجا که میدانیم فلوطین خود برای استفاده از حکمت شرق بایران آمده و از گفتههای دانشمندان و اشراقیون اسلامی هم بر میآید که در این کشور این دیرگاهی حکمائی بودند که در مسلک اشراق قدم میزدهاند ، میتوان تصور کرد که افلاطونیان اخیر عقاید خود را از مشرق گرفته باشند .
ابوعلی مسکویه در تجارب الامم مقداری از سخنان و عبارات خسرو انوشیروان را که آن شاهنشاه ضمن کتابی در باب کار و رفتار خویش نوشته و آن کتاب در قرن چهرم هجری بعربی ترجمه شده نقل مینماید . راجع بدانش پروری انوشیروان از قول خود او چنین نقل شده ،((اقرار بشناسائی حق و دانش و پیروی کردن از آن ، یکی از بزرگترین آرایشهای شاهان است و از چیزهاییکه برای شاهان بزرگترین زیان را دارد یکی سرباز زدن از آموختن است و خود را برتر از آن شمردن که در جستجوی دانش برآیند و آنکس که علوم نیاموزد دانا نخواهد بود .))
آگاثیاس Agathias تاریخ نویس یونانی در سده ششم میلادی (متوفای ۵۸۳م ) با آنکه از مخالفین انوشیروان بوده ، نتوانسته است مراتب دانشپروری و کمال دوستی و عشق بفلسفه و حکمت این شهریار دادگستر را نادیده انگارد . وی اظهار تعجب و حیرت مینماید ککه پادشاهی با وجود گرفتاریهای امور جنگی و مملکتداری چطور از آموختن ((فلسفه )) آنی غفلت نمینموده و مینویسد که ((اورانوس )) فیلسوف و پزشک بزرگ سوریه را بدربار جلب نمود تا از وی حکمت و فلسفه بیاموزد و نوشتهاند که او از جوانی تحصیل فلسفه را آغاز نمود و با تعلیمات ارسطو و افلاطون آشنا شد . ژوستی نیانوس امپراطور روم شرقی ( رومیه الصغری)
بیزانس ۲۵۶ تا ۵۲۷ م) وقتی که مدارس فلسفی آتنه و اسکندریه ورها (شمال جزیره ) دارالعلم معروف سنت افرم Saint Ephrem را بست ، هفت تن از دانشمندان مدرسه آتنه بدربار انوشیروان بو آوردند ، وی مقدم آنها را گرامی و مغتنم دانست و ورود آنها بحوزه شاهنشاهی
نظرات شما عزیزان: