ولادت
شرح حال نويسان تاريخ ولادت مير سيّد على همدانى را روز دوشنبه 12 رجب سال 714 هـ .ق. ذكر كرده اند و از آنجا كه ماده تاريخ را در تاريخ تولّدش آورده اند، آشكار مى شود كه اين تاريخ درست است زيرا به حساب ابجد برابر است با شماره 714، كه همان تاريخ تولّد مذكور است.
نقل شده است: در شب تولّد مير سيّد على، براى نظام الدّين يحيى الغورى خراسانى(متوفّاى 752 هـ .ق.) اتّفاق جالبى رخ داده است او خضر و الياس را در عالم رؤيا مشاهده نمود، در حالى كه جامه هاى زيبايى در دست داشته و به سوى منزل سيّد شهاب الدّين همدانى، پدر مير سيّد على مى روند و يادآور گرديده اند: امشب در آن مكان پسرى ديده به جهان گشوده كه مقامى بسيار عالى به دست خواهد آورد و اين جامه ها را به عنوان تبريك برايش مى بريم. زادگاه مير سيّد على، همدان است و در آن شكى نيست. خود او هم در برخى مكتوبات، خويش را همدانى ناميده است. شيخ يعقوب صرفى گفته است:
آن همدان مولد و خُتلان وطن *** شيوه او طىّ زمين و زمن
سيّد على در دو بيت شعر، خويشتن را اين گونه معرفى كرده است:
پرسيد عزيزى كه اهل كجايى *** گفتم: به ولايت على كز همدانم
نى زان همدانم كه ندانند على را *** من زان همدانم كه على را همه دانم
امير سيّد محمّد نوربخش در «صحيفة الاوليا» وى را الوندى الُمولد مى داند:
دگر شيخ شيخم([2])كه او سيّد است *** على نام و الوندى المولد است
و اين كلمات مجازاً براى همدان آورده شده است زيرا اين شهر در دامنه كوه الوند واقع شده است.([3])
صاحب رساله مستورات، از قول شيخ سعيد حبشى گفته است: وى در رؤيايى ديده كه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) فرمود: بعد از هجرت من ـ هفتصد و سيزده يا چهارده سال ـ در سرزمين عراق، عجم، در شهر همدان آن ستاره (سيّد على)، طلوع خواهد نمود، تولّد سيّد على هنگامى روى داد كه سلطان محمّد خدابنده (اُولجايتو)، هشتمين پادشاه از سلاطين مغول ايلخانى، بر بخش هايى از ايران فرمان روايى مى نمود و در آن زمان جمال الدّين آق قوش(آغوش) حاكم سابق تريپولى بر نواحى شمال غرب و غرب ايران حكومت مى كرد.([4])
نام و القاب
تذكره نويسان اتّفاق دارند كه نام همدانى، على است و همين اسم هم در آثارش ذكر گرديده و در سروده ها گاهى اين نام را تخلّص كرده است. البتّه در اكثر اشعار، تخلّص او «علايى» است. القاب معروف او امير كبير، على ثانى و شاه همدان است و بيشتر به مير (امير) سيّد على همدانى شهرت دارد. شايد بدين مناسبت كه پدرش حاكم همدان بوده و او را امير گفته اند كه مخفف آن مير است و بنا بر مقام شامخ و ممتازش، بعدها امير كبير ناميده شده است. البتّه معمولاً براى رعايت احترام، سادات را، مير، امير و ميرزا (مير زاده) هم مى گويند. دومين لقبش على ثانى است. مى گويند سيّد على همدانى در يكى از مسافرت هاى خود، با شيخ سعيد يا ابوسعيد حبشى ملاقاتى داشته و او در رؤيايى صادقه، رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)را زيارت نموده و در آن خواب مبارك پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به شيخ بشارت داده اند كه به زودى ملاقاتى با على همدانى خواهد داشت. از روزى كه مريدانش كيفيت رؤياى شيخ حبشى را شنيدند، او را به لقب على ثانى ملقب كرده اند. شيخ يعقوب صرفى كشميرى در مثنوى «مسلك الاخيار» گفته است:
چون به على نسبتش آمد تمام *** هم به حسب هم به نسب هم به نام
از ره تعظيم نباشد عجب *** گر على ثانيش آمد لقب
ظاهر ازو سرّ على ولى *** بل هم سرّ لابيه العلى
هست بدين نكته دليل قبول *** «الولد سرّ» به قول رسول([5])
خاندان
پدر سيّد على، امير شهاب الدّين حسن بن سيّد محمّد همدانى، از بزرگان اين سامان و يا به گفته خود سيّد على: «حاكم بود در همدان و ملتفت به سلاطين و اخوان». طبق برخى مآخذ، سيّد شهاب الدّين، حاكم بلامنازع همدان نبوده و شايد معاون حاكم يا صاحب مرتبه اى بلند بوده است. در تاريخ اولجايتو نوشته ابوالقاسم عبدالله بن على بن محمّد كاشانى، نام بيست و چهار نفر از حاكمان دورانِ اين حاكم مغولى ذكر شده ولى نام پدر سيّد على در ميان آن ها نيست. همين طور نامش در دوره فرمان روايى غازان خان يا سلطان ابوسعيد ايلخانى نيز مذكور نيست. چنين به نظر مى آيد كه سيّد شهاب الدّين، مرد مقتدرى بوده و در دربار اميران و فرمان روايان صاحب نفوذ بوده و با آنان ارتباط داشته است. آنچه به واقعيت نزديك مى نمايد اين است كه به ظنّ قوى پدر وى رئيس همدان يا كدخداى آنجا بوده، نه حاكم، نظير همان رياست ديرينه خاندان كهن در همدان. البتّه علويان همدان، كه رياست اين شهر را از قرن چهارم تا هفتم به صورت موروثى در اختيار داشتند، از سادات حسنى بوده اند، ولى سيّد شهاب الدّين از سلسله سادات حسينى است، مگر آن كه قائل به انتقال رياست از آن شاخه علوى به اين طايفه در فاصله درست يك قرن يعنى از سال 620 تا 720 هـ .ق. شويم كه البتّه اگر چه مدارك مستندى در تأييد آن وجود ندارد ولى بعيد نيست.([6])
دكتر ذبيح الله صفا مى نويسد:
پدرش از حكّام وقت و در دستگاه هاى ديوانى صاحب مقام بودولى سيّد على عمر خود را صرف تحقيق در حقايق كرد و نزد عدّه اى از مشايخ بزرگ به مجاهده و مطالعه پرداخت.([7])
خود سيّد على هم مى گويد:
در امور والد التفات نمى كردم. يعنى با فعّاليت هاى وى در امر حكومت كارى نداشتم، در برخى نوشته ها تصريح شده است، خاندان او از سال 500 هجرى جزء اعيان و از اركان دولت به شمار مى آمده اند.([8])
در هر حال اگر چه سيّد شهاب الدّين اقتدار سياسى اجتماعى داشته ودردستگاه حكومت تأثيرگذاربوده از اوضاع زندگى محرومان وبينوايان غافل نبوده ورسيدگى به امورآنان دررأس برنامه هايش قرارداشته است. همچنين وى اهل فضل راتكريم مى نموده و اين گروه علمى را موردتوجّه قرارمى داده است.([9]) اين سيّد عالى مقام چندين خدمه و غلام در اختيار داشت و در مواقعى آنان را به امرا مى بخشيد. در «خلاصة المناقب» آمده است:
روزى حضرت سيادت در اثناى سفر با چند سوار مواجه شد. يكى از آنان فرود آمد و مراتب احترام را به جاى آورد و بسيار گريست، سيّد على پرسيد كه او كيست؟ گفت يكى از خادمان امير شهاب الدّين و در اختيار فلان امير هستم.
نسبت سيّد على همدانى از سوى پدر با هفده واسطه به حضرت على(عليه السلام) مى رسد.([10])بدين صورت خاندانش از سادات حسينى هستندامّا مشخص نيست نياكان او از چه زمانى و چگونه همدان را به عنوان وطن اختيار نموده اند. مادرش، سيّده فاطمه نام داشته و به قول سيّد على همدانى، با هفده واسطه از طريق مادر به جناب رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)مى پيوندد.([11])
از آنجا كه وى در شيوه زندگى و نيز مشى عرفانى به خاندان عصمت تأسّى مى نمود، برخى نويسندگان او را صاحب انساب ثلاثه ناميده اند. از نامه علاء الدّوله سمنانى(متوفّاى 736 هـ .ق.) كه به شاگرد خود مولانا تاج الدّين كركهرى همدانى نوشته، اين موضوع روشن مى گرددزيرا شيخ سمنانى در اين مكتوب يادآور شده است:
«دوستى مردم، اهل بيت را بعضى تقليدى باشد، بعضى نسبت صُلبى، بعضى نسبت قلبى، بعضى نسبت حقّى و اين ]مرد[ را من حيث التّحقيق نسبت صُلبيه، قلبيه و حقيّه است و الحمدلله على ذلك و از همه خوشتر آن است كه اين معنا از چشم خلق مخفى است و ظن مردم بر من، بر خلاف اين است.([12])
شكوفايى و رويش
پدر و مادر سيّد على، به منظور پرورش فرزند خود و رشد و شكوفايى او، امكاناتى فراهم آوردند، تا او بر حسب استعداد ذاتى، شوق درونى و لياقت هايى كه دارد، در مسير فضيلت گام بردارد. از آنجا كه پدرش مشغول امور ديوانى و حكومتى بوده، همان گونه كه از نوشته خود سيّد على برمى آيد، مادرش سيّده فاطمه و دايى اش علاءالدوله در تربيت سعى بسيار نموده اند و در اثر تلاش اين دو نفر، وى به درجات بلند معنوى و عرفانى رسيده است. سيّد در سنين كودكى و نوجوانى اوقات خود را غالباً در نوشتن، مطالعه و تحصيل علوم، صرف مى نمود و به بازى هاى كودكانه رغبتى نداشت و از لهو لعب و امور بيهوده بيزارى مى جست. وى تحصيلات مقدّماتى را با راهنمايى دايى خود علاءالدوله ادامه داد. او نخست قرآن مجيد را به حافظه سپرد و بعد علوم متداوّل را از وى آموخت. علاء الدوله در تعليم و تربيت او با محبت و اهتمام وافر كوشيد. تبحّر سيّد در علوم اسلامى محصول تلاش هاى اين مربّى دلسوز و فرزانه است.([13])
نورالدّين جعفر بدخشى كه از جانشينان سيّد على همدانى است، در اثر معروف خود «خلاصة المناقب» به نقل از سيّد على نوشته است:
دايى اى داشتم كه ملقب به سيّد علاءالدّين و از اولياءالله بود. به واسطه تربيت او در خردسالى قرآن را حفظ نمودم. او مرا نزد يك عالم متّقى به شاگردى سپردتا من از او علم بياموزم. زمانى كه به دوازده سالگى رسيدم و در حالت آن استاد متّقى دقّت كردم، ديدم كه به عبادتگاهى مى رود و در صبح و شام سر مى جنباند. پرسيدم چه حال است؟ پاسخ داد: ذكر مى گويم. من از وى ملتمسانه خواستم كه به من آن اذكار را تعليم دهد، او هم اجابت نمود. بعد از سه روزى كه در ذكر گويى راه وى را پى گرفتم به من حالتى ويژه دست داد، در اين حال معنوى جمال جهان آراى حضرت محمّد مصطفى(صلى الله عليه وآله) را مشاهده كردم كه بر فرازى ايستاده اند چون خواستم به آن جايگاه بروم فرمود: اى فرزند، تو نمى توانى در اين حال به چنين معرفتى نائل گردى و استادانى لازم دارى تا تو را به چنين توفيق و سعادتى برسانند.([14])
برخى تصور نموده اند اين علاءالدوله، همان شيخ علاءالدّوله سمنانى است. دكتر محمّد رياض كه احوال و آثار سيّدعلى همدانى را به رشته نگارش درآورده، مرتكب اين اشتباه شده، حال آن كه چنين نيست و در منابعى كه به شرح حال وى پرداخته اند براى او خويشاوندى ذكر نشده است و نيز دايى سيّد، از سادات و اهل همدان بوده در حالى كه علاءالدوله شيخ بوده است.([15])
سيّد على همدانى مى گويد:
چهارصد تن از اوليا را در يك مجلس در خردسالى دريافته ام و سبب اجتماع ايشان اين بود كه پادشاه ديار ما علاقه مند شد بزرگان عراق و خراسان را ملاقات كند بنابراين با وزراى نيك رأى مشورت كرد. وزرا گفتند مصلحت نيست بدون علّت، بزرگان دين را دعوت كنيد مى توانيد ابتدا مدرسه اى بنا كنيد و بعد از اتمام آن بنا از آنان دعوت نماييد. پادشاه ازاين سخن خشنود شد. وى دستور داد كه آن مدرسه را بسازند و هنگامى كه پدر و دايى من نيز در اين جلسه حاضر شدند، مرا نيز با خود بردند. در اين مجمع بزرگان، پدرم امير شهاب الدّين دست مرا گرفت و از هر يك از عالمان حاضر در جلسه خواهش كرد برايم حديثى نقل كنند تا به عنوان تبرك، به آن احاديث گوش كنم. اوّل شيخ علاءالدوله سمنانى برايم حديث خواند و آخرين نفر خواجه قطب الدّين يحيى نيشابورى بود، پس چهارصد حديث از آن بزرگواران به من رسيد.([16])
دكتر پرويز اذكايى بر اين باور است كه سن سيّد على همدانى را مى توان در اين موقع هفت تا دوازده سال در نظر گرفت، با اين وصف تاريخ برگزارى چنين مجلسى در حدود سال هاى 725 ـ 720هـ .ق. در زمان سلطان ابوسعيد بهادر خان 736 ـ 717هـ .ق. بوده است. نظير چنين مجامعى در عهد سلطان محمّد اولجايتو نيز وجود داشته است.([17]) البتّه از محلّ برگزارى اين مجلس خبرى در دست نيست احتمال دارد يكى از دو شهر همدان يا سلطانيه (مقر پادشاه) باشد.([18])
سيّد على همدانى در رساله «اوراد فتحيه» اشاره كرده است، محتواى آن احاديث، روايات و ادعيه است كه چهارصد تن از بزرگان برايش نوشته اندولى كجا؟ خودش جواب مى دهد:
استادان و مشايخ
مربّى سيّد على در خردسالى، دايى اش سيّد علاءالدّين بوده است. همچنين عالمى متّقى امّا گمنام با راهنمايى دايى وى در دوازده سالگى به سيّد على همدانى مقدّمات معارف عرفانى را تعليم مى داده است. همدانى از محضر استادان بسيارى بهره برد كه عبارتند از:
1. شيخ محمود مزدقانى
شيخ شرف الدّين ابوالمعالى محمود بن عبدالله مزدقانى رازى 761 ـ 698 هـ .ق. منسوب به مزدقان ـ شهرى است بين همدان، ساوه ـ سر راه همدان به ساوه. وى از طريق علاءالدوله سمنانى به روش عرفانى نجم الدّين كُبرى پيوستگى پيدا مى كند.
2. اخى على دوستى
شيخ تقى الدّين ابوالبركات اخى على دوستى سمنانى از اصحاب خاص علاءالدوله سمنانى است. در منابعى كه مورد دسترسى بود به تاريخ تولّد و زمان رحلت او اشاره اى نشده است. شيخ علاءالدوله در حقّ او التفات و محبت وافر داشت و خطاب به عبدالغفور ابهرى كه گاهى به ملاقات على دوستى مى آمد گفت: او انسانى است كه غمى از دلم بردارد و بر او اعتماد دارم، اطمينان يافتم كه طالبان معرفت را سرگردان نمى كند. زمان مسافرت سيّد على همدانى به سمنان و شاگردى خدمت اخى على پس از سال 736 هـ .ق. بوده امّا مشخص نيست چه مدّتى در اين ناحيه به سر بُرده و به همدان مراجعت نموده است. سيّد على همدانى در معرفى اين عارف ستوده خصال مى گويد: در مدّت استفاده از محضرش مشاهده مى كردم وقتى از درس و بحث فارغ مى گرديد، به امورى كه مصلحت دينى يا مصالح مردم در آن نهفته بود اشتغال مى ورزيد. صفت ايثار از ملكات روحى او بود، هر سال محصولاتى به دست خود كِشت و برداشت مى نمود و با دست خويش بين مردم توزيع مى نمود. روزى كه سيّد على همدانى براى خداحافظى از اخى دوستى نزد او رفت، مشاهده كرد آن عارف وارسته سر بر زانو نهاده، وديعه جان به قابض ارواح سپرده بنابراين استرجاع گويان از آنجا بيرون مى آيد و اين خبر جانسوز را به ديگر شاگردان مى گويد. آنان رسم ارادت به جاى آورده و به تجهيز و تكفين اهتمام مى ورزند و شيخ را در محله اى از سمنان دفن مى نمايند. سيّد على همدانى پس از اين كه با فقدان چنين مربى دلسوزى مواجه مى گردد، بار ديگر به محضر شيخ محمود مزدقانى مى رود. شيخ مذكور حضرت مير را به سياحت امر مى كند و خود در همدان بوده تا آن كه به سال 761 هـ .ق. در سن 61 سالگى به جوار رحمت ايزدى مى پيوندد.([20])
3. شيخ نجم الدّين محمّد بن محمّد ادكانى(سفير امينى)
وى متولّد (695 هـ .ق.) از محدّثان و عارفان است. سيّد على همدانى نزدش حديث خوانده و از وى اجازه روايت دريافت نموده است. اين شخصيّت بزرگوار از اصحاب شمس الدّين محمّد بن جمال خراسانى است كه در سال 788 هـ .ق. دار فانى را وداع گفت و در يكى از آبادى هاى اسفراين به خاك سپرده شد.
4. شيخ علاءالدّوله سمنانى
تذكره نويسان نامش را ابوالمكارم ركن الدّين علاءالدوله احمد بن محمّد بيابانكى سمنانى نوشته اند، در ذيحجه سال (659 هـ .ق.) در سمنان ديده به جهان گشود. پدرش از سوى ارغون شاه مغول (690 ـ 683 هـ .ق.)، حاكم عراق عجم و عمويش وزير او بود. علاءالدوله در پانزده سالگى در پى يك الهام، به سوى حكمت و عرفان روى آورد و به همين دليل خدمت در حكومت را ترك نمود و از سمنان به بغداد رفت و در درس نورالدّين عبدالرحمن اسفراينى متوفّاى 717 هـ .ق. حاضر گرديد. كوشش درباريان و رجال ارغون شاه براى بازگشت وى به دربار مغولى بى فايده بود. او پس از زيارت اماكن مقدّس مكه و مدينه، مدرسه اى در سمنان بنا كرد. علاءالدوله پيشگام مخالفت با نظريه وحدت وجود ابن عربى بود و كتاب هايى در مورد نظريه خودش، كه «وحدت الشّهود» نام داشت نگاشت. جذبه حالات معنوى در رفتار و حالات او اثر گذاشت واز اين جهت دارايى خويش را بين مستمندان تقسيم نمود و به عبادت و تزكيه پرداخت. وى مكرّر مى گفت: اى كاش ترك ملازمت سلطان را نمى كردم و با نفوذ در تشكيلات حكومتى از رنج ديدگان و مظلومان دفاع مى نمودم. نفوذ معنوى او در دورانى كه به عرفان روى آورد، در حدّى بود كه اميرالامراى سلطان، ابوسعيد يعنى امير چوپانبه او التجا كرد و او در باب وى نزد سلطان وساطت نمود، زيرا سعايت دشمنان روابط ابوسعيد و اين فرد را تيره ساخته بود. علاءالدوله سمنانى به حفظ شريعت پاى بندى تمام داشت. اين عارف متشرع در تربيت و تعليم مير سيّد على همدانى نقش مؤثرى را ايفا نمود. قبل از فوت علاءالدوله سمنانى، وى و سيّد محمّد اشرف جهانگير سمنانى، محلّ اقامت استاد خويش را كه صوفى آباد سمنان بود ترك كردند و عازم هند شدند.([21])
علاءالدوله سمنانى در 22 رجب 736 هـ .ق. درگذشت، مزارش در سمنان يكى از اماكن زيارتى اين شهر است شيخ علاءالدوله سمنانى از طرف مادر با نوزده واسطه به حضرت على(عليه السلام)منسوب است.([22])
5. خواجه قطب الدّين يحيى جامى نيشابورىوى از اصحاب علاءالدوله سمنانى، شيخ صفى الدّين اردبيلى و شيخ شرف الدّين درگزينى است. سيّد على همدانى در مجمع عالمانى كه بدان اشاره كرديم، از احاديث وى بهره برده است. وى به تاريخ 22 جمادى الثانى سال 740 هـ .ق. به سراى باقى شتافت و در فيروزآباد هرات دفن گرديد.([23])
6. شيخ الاسلام شرف الدّين درگزينى 643 ـ 742 هـ .ق.
وى از بزرگان اهل حديث و عرفان است و با شيخ علاءالدوله سمنانى مأنوس بوده است. اين عالم محدّث از مشايخ سيّد على همدانى بوده است.([24])
7. نظام الدّين يحيى غورى خراسانىسيّد براى ملاقات با او، به تبريز رفت و در محضر وى به شاگردى پرداخت و از او اجازه شفاهى و كتبى دريافت نمود. اين عالم بزرگوار در محله سرخاب تبريز مدفون است.
8. شيخ ركن الدّين سعيد حبشىوى از عارفانى است كه سيّد با او ملاقات داشته و از وى استفاده نموده است. بنا به نقل حيدر بدخشى در كتاب «منقبة الجواهر» اين مرد عارف در رؤيايى صادق از آينده درخشان و نيز درجات معنوى سيّد على همدانى از تولّد رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) آگاهى پيدا كرده است.([25])
معاصران
تعدد مراكز دينى و فرهنگى، گسترش گرايش هاى عرفانى و سفرهاى گوناگون سيّد على همدانى موجب گرديده است كه وى با بسيارى از شخصيّت هاى علمى و بزرگان، ديدار اگر چه كوتاه داشته باشد. اگر چه خود سيّد ادّعا مى كند هزار و چهارصد نفر از علما و اولياء را دريافته ام، حافظ كربلايى هم مى نويسد گردش مير سيّد على به نقاط گوناگون گيتى، موجب گرديد كه تعداد قابل توجّهى از اهل سير و سلوك و دانشوران را دريابد كه از ميان خيل كثيرى از اين مشاهير، سى و چهار نفرشان براى آن عارف عالى مقام اجازه كتبى و شفاهى صادر نموده و به وى اجازه داده اند در تربيت طالبان حكمت و معارف معنوى بكوشد. برخى از اين افراد عبارتند از:
1. شيخ صفى الدّين اردبيلى 650ـ735 هـ .ق. وى همان عارف مشهورى است كه سلسله صفوى، خود را به او منسوب نموده اند. اين زاهد وارسته علاوه بر زعامت معنوى در نواحى شمال غربى، در جهت جلب محبت مردم و رهانيدن آنان از ستم حاكمان و ايجاد امنيت براى افراد جامعه اهتمام داشت.
2. عبدالغفور ابهرى كه هر سال به ديدن علاءالدوله سمنانى و جانشين او، اخى على دوستى، به سمنان مى آمده و در اين برخوردها، سيّد ملاقات هايى با وى داشته است.
3. سيّد حسين اخلاطى، از ناحيه اخلاط واقع در شمال غربى درياچه وان است. هنگامى كه سيّد به تبريز رفت در جوار مزار سراج الدّين اخلاطى متوفّاى 725 هـ .ق. در محله «ويجويه»، مدّتى با وى به سر برده است.
4. شيخ محمّد تميمى، از شيوخى است كه سيّد با وى ملاقاتى انتقادآميز داشته است، چنان كه مى گفته است:
هيچ احدى كار را بر هم نزد الا جوان سيّد سياحى غيور كه همچون او عارف و سالكى نديدم.
5. حاجى صفى بدخشىوى با سيّد على همدانى انس داشته و از مجلسى كه سيّد در آن با جماعتى برخورد داشته ياد كرده است. شرح اين برخورد بدين صورت است كه وقتى وى گروهى ريش تراشيده را ديد، از مير سيّد على پرسيد: آيا اين جماعت حجّتى به اين كار دارند. سيّد، جواب داد كارشان مفيد و معتبر نخواهد بودزيرا چون علم شريعت نداشتند، تا تبديل و بر وِفقِ شرع كنند، بنابراين در بدعت افتادند. بعضى ريش خود را تراشيدند و برخى بزوت و ابرو را به آن ختم كردند، جهّال ديگر نيز آن بدعت ها را شعار خود ساختند.([26])
6. شاه نعمت الله ولى كرمانى 730 ـ 827 هـ .ق.
امير تيمور گوركانى از نفوذ و اقتدار شخصيّت وى هراسناك گرديدزيرا شاه نعمت الله توانسته بود بسيارى از مغولان را به سوى خويش متمايل نمايدلذا برايش پيغام فرستاد كه دو پادشاه در اقليمى نگنجند. ناچار اين عارف زاهد پس از تغيير مكان هاى پياپى بر اثر شورش ها، سرانجام در ماهان كرمان اقامت گزيد. سيّد در آخرين سفر حج خود، در يزد به ملاقات او رفته است. نقل كرده اند وقتى شاه نعمت الله شنيد كه مير سيّد على آمده است دوران كسالت را طى مى نمود، با اين وجود شخصى را به خدمت سيّد فرستاد، در حالى كه دستار خويش را به وى داده بود. التماس نموده كه مير سيّد على پاپوش خود بفرستد كه ايشان سر پيچ خود كند و دستار او را بر پاى خويش بپيچد، سيّد على پس از فروتنى بسيار و اظهار عطوفت فراوان به خواسته شاه نعمت الله عمل نمود.([27])
7. محمّد بن مكّى عاملى (شهيد اوّل)
وى از عالمان بزرگ شيعه است كه در دمشق به تدريس اشتغال داشت. اين عالم فرزانه در ترويج تشيّع همّت گماشت، و با سربداران در ارتباط بود. كتاب «اللّمعة الدمشقية» كه در مورد فقه شيعه به نگارش درآمده، از آثار اوست. وى در سال 786 هـ .ق. به شهادت رسيده است.
8. لالا عارفه متولّد 736 هـ .ق.
وى بانويى عارف بود كه در كشمير با سيّد به مباحثه در مقوله هاى فلسفى و كلامى پرداخت و تسليم بحث هاى مير سيّد على همدانى گرديد، ديوان شعرى دارد كه عالى ترين سروده آن درباره ديدار وى با سيّد على همدانى است.([28])
به سبب وجود حكومت هاى متعدّد و امارات متفرّق، مير سيّد على همدانى با بسيارى از ملوك و اميران، معاصر بوده و با آنان ملاقات داشته و تذكراتى ارشادى به عدّه اى از حاكمان داده است.([29])
شاگردان
سيّد على همدانى در ايران، آسياى مركزى و جنوبى شاگردان و پيروان متعددى داشته كه متأسفانه، از برخى، جز اسامى آنان، چيزى به دست نيامده است. در ذيل به معرفى اجمالى عدّه اى از تربيت يافتگان مكتب او مى پردازيم:
1. نورالدّين جعفر رستاق بازارى بدخشى740 ـ 797 هـ .ق.
نورالدّين فاضل ترين و برجسته ترين مريدان سيّد على همدانى است. هنگامى كه سيّد در ختلان، به سر مى برد. نورالدّين جعفر ضمن استفاده از محضر علمى و عرفانى او، از اخلاق و رفتار استادش، مطالبى فراهم نمود و آن را با عنوان «خلاصة المناقب» به رشته تحرير درآورد. او در اين اثر ضمن ذكر احوال و اوصاف به نقل برخى سخنان و آثار سيّد مبادرت نموده است. نورالدّين در خصوص چگونگى آشنايى خود با آن عارف وارسته مى گويد: در سال 773 هـ .ق. به ختلان و به قريه عليشاه رفتم و در آن مكان اقامت نمودم. سال بعد كه سيّد به اين آبادى آمد و در منزل اخى حاجى اقامت نمود، با او آشنا شدم. پس از چند روز، سيّد با چند نفر ديگر به حجره اين جانب آمدند و من سؤالاتى كردم كه ايشان با معانى لطيف و عبارات شريف، مطالبى بيان كرد به طورى كه در اعماق دلم جاى گرفت و مجذوب حالاتش شدم. آنگاه پس از زيارت و نماز در گنبد عليشاه باز به حجره اين حقير آمدند. بدخشى مى گويد:
در ايّام مصاحبت پرفايده با سيّد، هر چه در خاطرم مى آمد، برايم آشكار مى نمود و اگر مصلحت اظهار نبود، به اشارت يا بشارت مرا آگاه مى كرد. بدخشى مخاطب برخى از نامه هاى سيّد هم هست و در يكى از اين نوشته ها، سيّد، كه ظاهراً در فن طبابت هم مهارت داشته، به وى توصيه معالجه بيمارى اش را نموده است.([30])
صاحب «مستورات» مى نويسد سيّد على همدانى، جعفر بدخشى را بسيار دوست داشت و خود جعفر نيز اين موضوع را تأييد مى كند. او با نشان دادن استعداد درخشان خود، تحمّل زحمات و امتحان هاى متعدد، در زمره مريدان سيّد على همدانى پذيرفته شده است. محلّ تولّد وى «رستاق بازار» در غرب بدخشان است ولى او تا سال 773 هـ .ق. به ختلان نقل مكان كرده و غالباً در اين ناحيه، اوقات خويش را سپرى مى نمودتا اين كه در 16 رمضان 797 هـ .ق. در 57 سالگى دار فانى را وداع گفته است.([31])
2. خواجه اسحاق بن امير ارامشاه عليشاهى ختلانى 827 ـ 731 هـ .ق.
وى از خاندان عليشاهيان ختلان است كه صاحب نفوذ و اعتبار بوده اند. او چنان تربيت يافت كه در رديف اوّل پيروان سيّد على همدانى قرار گرفت و به افتخار دامادى سيّد نيز نائل گرديد. او در بسيارى از سفرها ملازم سيّد على بوداز جمله در سفر سوم سيّد على همدانى به حج، وى را همراهى نموده است. خواجه اسحاق متجاوز از پنجاه سال، در مقام ارشاد و تربيت جمعى كثير مشغول بوده و دو سيّد دانشمند متبحّر يكى مير سيّد عبدالله برزش آبادى و ديگرى مير سيّد محمّد نوربخش، پيرو وى شده اند. در قيامى كه نوربخش ترتيب داد، لشكريان شاهرخ ميرزا تيمورى به دستور شاه تصميم مى گيرند آن را سركوب سازند. در اين ماجرا، عدّه اى، به خصوص دو پسر خواجه اسحاق كشته مى شوند. برخى كه ملازم شاهرخ بوده اند و با خواجه اسحاق كينه كهنه داشته اند مى گويند سيّد محمّد نوربخش مقصر نيست و همه اين نقشه ها را خواجه اسحاق طراحى كرده است، پس او را دستگير مى سازند و به بهانه اى واهى حكم قتلش را صادر مى كنند و در رمضان سال 828 هـ .ق. در بلخ در سن 96 سالگى به شهادت مى رسد. سيّد نوربخش در صحيفة الاولياء گفته است:
پيريم و مريد خواجه اسحاق *** آن شيخ شهيد و قطب آفاق
قاضى نورالله شوشترى او را در زمره سادات شهيد برشمرده است.
نظرات شما عزیزان: